تبليغاتX
بدون شرح

بدون شرح

زن و مرد
 
زن یعنی نـاز ... مرد یعنی نیــاز ...
مرد یعنی غرور، زن یعنی شکست غرور ... مرد یعنی باید ، زن یعنی شاید ...
مرد یعنی آری،زن یعنی گاهی...مرد یعنی حتما ، زن یعنی هرگز ...
مرد یعنی اصرار ، زن یعنی انکار ... مرد یعنی بودن ، زن یعنی فنا ...
مرد یعنی دیدن ، زن یعنی چشم فرو بستن ...
مرد یعنی دم، زن یعنی باز دم...
مرد یعنی منطق ،زن یعنی احساس...
مرد یعنی حکومت ،زن یعنی اطاعت ...
مرد یعنی سخاوت ،زن یعنی صداقت...
مرد یعنی رهایی،زن یعنی تسلیم ...
مرد یعنی شرافت،زن یعنی نجابت... مرد یعنی نهایت ،زن یعنی بدایت...
مرد یعنی خشونت ،زن یعنی لطافت... مرد یعنی غیرت ، زن یعنی عزت ...
مرد یعنی من،زن یعنی ما... مرد یعنی صلابت،زن یعنی قداست ..

مرد یعنی  پیمودن ، زن یعنی صبوری...مرد یعنی اکنون،زن یعنی فردا...
مرد یعنی ساختن ،زن یعنی سوختن...مرد یعنی رهبر،زن یعنی راهبر ...
مرد یعنی دلدار ،زن یعنی دلداده... مرد یعنی خواستن ،زن یعنی کاستن .
مرد یعنی ربودن،زن یعنی کشش ...مرد یعنی بیارام ،زن یعنی بیاسای...
مرد یعنی یک جرعه هوس،زن یعنی جام لبریز نفس...
مرد یعنی شوهر ،زن یعنی همسر ..
مرد یعنی سالار ، زن یعنی ره سپرده به دامان یار...

مرد یعنی نیمی از وجود ، زن یعنی نیمه دیگر ...
مرد یعنی پدر ، زن یعنی مادر ...
و اما با اینهمه معانی بی انتهای دشت آشنایی ،
مرد یعنی انسان یعنی دریای احساس یعنی دوست داشتن جاودانه
 یعنی تکیه گاه وجود یعنی آرامترین خلقت ..
و زن یعنی آرامگاه خلقت یعنی از سر تا پای ایثار
و مرد یعنی واژه ی غیرت و مردانگی یعنی هستن ..شدن و گشتن
و زن یعنی مهر و وفای بی کرانه یعنی انس و صفای خالصانه
 یعنی امید بخش روزهای آینده یعنی همراه و همدم تنهایی ها و غربت
و همسفر راه پررمزو راز زندگی و در یک کلام مرد یعنی پدر برای آنکه در باغ
عشق و وفا و صفایش در دامانت خواهد بالید
و مرد یعنی تنها یک واژه و آنهم مرد ...
و زن یعنی تنها یک واژه و آنهم عشـق ... 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 15:14  توسط حمید  | 

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟
گفت: روزيت دادم تا صدايم کنی، چيزي نگفتی، پناهت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی، بارها گل برايت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برايم بگويی آخر تو بندهء من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی.
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايی ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفايت می دادم.
گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ...
گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...
 
خدايا به خاطر همه عناياتی که به من داری ازت ممنونم
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 14:32  توسط حمید  | 

هوالحی

 

يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:

اين كار شما تروريسم خالص است!

پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.

از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!

وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:

((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند))

                                                                                        

                                                                                      پائولو كوئلیو

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 12:27  توسط حمید  | 

وقتی آسمان به پرنده ها لبخند میزنه
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 13:17  توسط حمید  | 

ره میخانه و مسجد کدام است

که هر دو بر من مسکین حرام است

نه در مسجد گذارندم که رند است

نه در میخانه کین خمار خام است

بجوئید ای عزیزان کین کدام است

به میخانه امامی مست خفته است

نمی دانم که آن بت را چه نام است

مرا کعبه خرابات است امروز

حریفم قاضی و ساقی امام است

برو عطار کو خود می شناسد

که سرور کیست سرگردان کدام است

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 1:28  توسط حمید  | 

خدایا ..
 
چه لحظه هایی که در زندگی
ترا گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی ...
 
چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما
تو فراموشم  نکردی...
 
چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت
هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی ...
 
چه روزهایی که سرمو
تُو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارهای بدم برام فرستادی دست و پا زدم ، اما تو همیشه کاری کردی که به صلاح من است ...
 
وقتی خسته از همه جا و
همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی...
 
وقت از آدم های دور و برم دلم
گرفت ...
 
و دنیا غم هاش و بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی... 
 
 تو با حضورت به
خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی...
 
وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا
دادی...
 
وقتی دوستام درددلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا
کردم فهمیدم که غم و غصه های دیگرون بارش سنگین تر از از غصه های خودمه...
 
اون وقت
تو وجودم شیرینیه به یاد دیگران بودن رو چشیدم ...
 
وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی
فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش ...
 
نه شاد بودن واسه داشته
ها ... 
 
و وقتی به ازای نداشته ها  بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و
مهربونیت بیشتر پی بردم ...
 
و فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی باید مهربون باشی
...
 
خدا جونم خیلی دوست دارم خیلی زیاد و به خاطر همه چیز ممنون.....
 
خدایا به خاطر
سه چیز سپاسگذارم   
دادن هایت    ندادن هایت    گرفتن هایت.......
 
دادن هایت را
نعمت ، ندادن هایت را رحمت ، گرفتن هایت را  حکمت
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 17:14  توسط حمید  | 

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 3:56  توسط حمید  |